رمان داستان نميگويد گزارش دقيقهاي از زندگي يك هفته اي بورخ (دروازه بان) ميدهد. خوابيد پا شد صبحانه خورد به مگسها نگاه كرد، پرده ها را باز كرد بست، به اين زن گير داد، سراغ دختر پيشخدمت رفت... همين گزارشي از زندگي حيواني يك انسان نابود شده. مزخرف بود.
پتر هانكه روي جلد بود و ويكي پديا با توجه به املاي كلمه پيتر هاندكه را يادداشت كرده بود.
آدمكش كور/مارگارت اتوود
پايان نامه، پايان نامه و پايان نامه. كاري كه چندماه اخير فقط انجام دادم و سرگرمي، فكر و مشغوليت من بوده همين است. من بايد دكتر تمام شوم به زودي و قبل از بهمن سال 90. راستش از سال 90 كه ماههاي آخرش فرارسيده چيزي نفهميدم جز اينكه با ماههايش مسابقه دادم تا زودتر از آنكه هفتهها و روزهايش بگذرند، صفحات پايان نامه من بيشتر شكل بگيرند و نوشته شوند. پيش بيني ميكردم و بايد تا شهريور 90 تمام ميشد اما تا حالا كه كش دار شده است. بايد تمام ميشد تا من مهر 90 وارد كلاس و تدريس شوم تا زندگيم روشن شود تا عقب نمانم از هيات علمي شدن تا به پول برسم و مستقل شوم تا شايد ازدواج كنم زودتر و خيلي تاهاي خوشبختي ديگر كه به نظر ميرسد بعد پايان نامه منتظر من است.
من در فشار بودم به خودم جسمم روحم و خانواده فشار ميآوردم فشار براي اينكه همه چيز مهيا و آرام باشد تا من فقط پايان نامه كار كنم به خوبيم كار كنم. دو ماه بود كه به سراغ كتابخانه ادبيات هم نرفته بودم و اين يعني هيچ رمان ديگري هم نخوانده بودم. دو ماه براي من كه هر هفته رماني تمام ميكردم خيلي سخت و طولاني بود. روح من خشك شده بوده از بيآبي رمان نخواني. وقتي رساله آماده شد و پرينت زده شد و دست داورها رسيد احساس كردم حالا كمي ميتوانم فكر كنم. البته باز هم به نيازهاي پايان نامه فكر كردم و به كلاس ويراستاري رفتم تا جملهبنديهاي بدم را درست كنم در پاياننامه كه استاد مشاور گفته بود نياز به ويراستاري دارد. اكنون من كلاس ويراستاري ميروم هرچند در ادامه دادنش شك دارم حسي از درون من به من ميگويد نروم. بايد ديد. بيشترين انگيزه من براي ادامه دادن كلاس آن است كه در همان ساختمان كتابخانه ادبيات قرار دارد.
دو جلسه فقط كلاس رفتم اما 5 رمان را تابحال تمام كردم كه برخي از آنها واقعا قطور و پرحجم بودند و بنظرم من شاهكار كردم يا خودكشي كردم براي خواندن رمانها. گاهي تا نزديكي سه نيمه شب بيدار بودم و گاهي ساعتها از جايم تكان نخوردم و فقط خواندم. دراز كشيده، خوابيده، نشسته، قوز كرده و يك وري دست زير سر گذاشته. به نظرم دو هزار صفحه مطلب خوانده ام و ده برابرش كلمه و جمله از مقابل چشمانم رد كردهام. در اين 5 روز گذشته. بعضي رمانها عالي بودند، بعضي متوسط و بعضي افتضاح. هنوز هم با همه تجربهاي كه از رمان خواندن دارم رمانهاي افتضاح گيرم ميآيد كه نمي فهمم بد بودنشان را و تا انتها ادامه مي دهم و پشيمان ميشوم از خواندن و وقت گذاشتن با چنين كتابي. هرگز رهايم نكن كازئوايشي گورو يكي از آنها بود كه مرا به اين نتيجه قطعي رساند ايشي گورو جز كتاب اولش منظر پريده رنگ تپهها هيچ كتاب به درد بخور ديگري ننوشته و بهتر است وقتم را با كتابهايش هدر ندهم. هرگز رهايم نكن از اين داستان تخيليهاست كه انسان هاي شبيه سازي شده پرورش داده مي شوند تا اهداي عضو كنند. اين وسط ماجراهاي عاشقانه چند دختر و يك پسر بيان مي شود. روت، كَت و آرتور. خيلي نااميدكننده به زندگي نگاه ميكرد خوشمان نيامدL
در عوض، ادمكش كور عالي بود، يك داستان كانادايي خانوادگي كه به رغم غمانگيز بودن تم اصلي و شرح پليديهاي يك انسان، باز هم شاد و پر انرژي بود. داستان سه نسل يك خانواده را از زبان آيريس چيس بيان ميكند. خواهر بزرگتر لورا كه در كودكي از مادر و نوجواني و جواني از پدر يتيم ميشوند. اين خانواده تا دو نسل پيش كارخانهدار بودند، دو پسرشان در جنگ جهاني اول كشته شد و دو دختر بازمانده نيز به نوعي درگير جنگ جهاني سوم ميشوند. رني جاي مادر و خدمتكار اين دوست كه جابجا آيريس از اصطلاحات و ضربالمثلهاي او ياد ميكند كه نشان از تاثير رني بر تربيت آنها دارد. ريچارد گريفين كارخانه دار مشهور تورنتويي از آيريس 18 ساله خواستگاري ميكند و پدر چون در حال ورشكستگي است ميپذيرد. پدر ميميرد و لوراي 15 ساله هم به اجبار به جمع خانواده ريچارد اضافه ميشود كه در نهايت لورا اول فرار ميكند، سپس تسليم ميشود بي آنكه خواهرش آيريس بفهمد. ناگهاني او را از آيريس دور ميكنند و ميگويند مجنون شده بود. چند سال بعد لورا باز ميگردد و ميگويد باردار بوده و ريچارد براي حفظ آبرويش او را مجبور به سقط جنين ميكند. چرا او حاضر به اين تسليم شده؟ براي خاطر الكس توماس همان جواني كه دو دختر در سال آخر با هم بودنشان در خانه پدري، به او پناه داده بودند يك فراري سياسي. ريچارد به او گفته الكس در خطر است و جايش را ميدانند و حالا با خدا معامله ميكند در صورت سالم ماندن الكس به هر كاري تن دهد.
آيريس از سر حسادت از اين عشق ناب لورا به الكس يا چيز ديگر سخني ميگويد كه به قول رني همانند سيلي زدن به صورت كسي است كه در خواب مي رود و باعث سكته او مي شود كاري كه نبايد كرد. لورا در خواب خوش خود با خدايش است و فرشتگان و رابطه خدايي كه دوست دارد چنين باشد. آيريس از رابطه طولاني و عاشقانهاش با الكس ميگويد و اينكه در جنگ شش ماه پيش كشته شده است. پس خدا لورا را فريب داده؟ او همه دردها را تحمل كرده حتي تجاوز ريچارد، شوهر آيريس، را و سرانجام الكس مرده است؟ اين اتفاق چنان تحول روحي در لورا ايجاد ميكند كه روز بعد با اتومبيل خود را از پل پايين مياندازد و كامل مي سوزد. آيريس كه خوي حيواني شوهرش را كشف ميكند، علاقه و ميل شديد به تجاوز دختران نوجوان كاري كه با منشيهاي دبيرستاني اش مي كند، دختري كه در حقيقت از آنِ الكس است را برداشته از خانه ريچارد ثروتمند و مشهور فرار ميكند. روي پاي خود ميايستد هرچند بهاي زيادي ميدهد حتي دخترش را و سرانجام رمان آدمكش كور را به نام لورا منتشر ميكند تا از ريچارد انتقام بگيرد. رماني كه شرح روابط خودش و الكس است اما چون به اسم لورا منتشر ميشود، درباره او پنداشته ميشود و ريچارد كه گويا عاشق لورا بوده تاب نميآورد دختر محبوبش با دشمنش الكس در تماس بوده باشد و خودكشي ميكند.
چقدر طرح داستان طولانيايي شد بيخود نبود من ساعتها نشستم و خواندم تا 600 صفحه تمام شد. جالب اينكه ماجرا اصلا خطي مطرح نشده بود و تا صفحه آخر گره گشايي داستان ادامه داشت. اين براي يك داستان بلند عالي است كه تا آخرين صفحه تو را بكشاند با تعليق درست كردنهاي پياپي. داستان در داستان ويژگي ديگر اين رمان بود. آيريس براي ما قصه ميگويد و ميانه داستان در فصلهايي داستان آدمكش كور كه به نام لورا چاپ شده بيان ميشود كه در آنها الكس براي آيريس از اساطير كهن قصه ميگويد. كمي اين افسانهها ساختگي مينمود بنظرم، شبيه داستانهايي كه سيمين دانشور ميانه رمان سووشون ميآورد. با اينهمه اين احوالات مارگارت اتوود كاملا خوب نوشته و مثل يك ساختمان منظم و چند طبقه به داستانش پرداخته با صبر و حوصله تا ظاهر و باطن خوبي پيدا كند. نقل قولهاي آيريس از رني گاه طنزآلود است و كاملا به سخنان بزرگان و مثلهاي مادرانه شباهت دارد، از هر توصيف و حادثه اي در داستان دوباره استفاده مي شود و هيچ چيز بي دليل وارد داستان نميشود. براي مثال در فصول اول سر نام قايق پدربزرگ، هاليفكس، توضيح داده ميشود و در فصلهاي بعدي اين قايق و نامش نقش حياتي در زندگي لورا و آيريس دارد، جايي كه اول بار ريچارد از لورا كام گرفت. در كل روج زنانه كاملا آشنا و قابل دركي بر رمان حاكم است كه حاصل نگاه اتوود است، زني نويسنده. جايزه بوكر شايسته اين رمان بوده است.
ساحرهْ سوزان هم خيلي خوب بود (اگرچه اگر آرتور ميلر يك نويسنده متولد قرن هفده بود خيلي باورپذيرتر ميشد). نام ديگر كتاب جادوگران شهر سالم بود كه در قرن هفدهم اتفاق ميافتاد و به نام مذهب انتقام جويي هاي شخصي رخ ميداد از جمله كشف ارتباط شياطين با برخي زنان شهر سالم كه نام آنها را جادوگر ميگذاشتند. عقايد مردم خانه به خانه پرسيده و بازجويي ميشد. كشيش هيل از هر خانه كه به آنها مشكوك بودند درباره كليسا رفتن يا نرفتن، نماز گزاردن، احكام عشر موسي و مسائل ديني بازخواست ميكرد تا ببيند ايمان چه كسي ضعيفتر يا قويتر است. من بايد مصاحبه عمومي گزينش بدهم تا چند وقت ديگر و از اين موضوع در رنجم كه دقيقا چه بايد بگويم و چقدر خصوصي خواهند پرسيد و حالا اين كتاب من را به ياد شباهت ايران فعلي و اروپاي قرون وسطايي انداخت. به هر حال از هر دستاويزي ميتوان براي قدرت داشتن و در قدرت ماندن استفاده كرد و هر گاه ار مذهب استفاده شود فاجعههاي انساني خونين در تاريخ ثبت ميشود. تنها دلخوشي اين است كه ستم پايدار نميداند.
ماجراي عجيب سگي در نيمه شب به ناتور دشت سالينجر طعنه ميزد و باز هم عالي بود. داستان كريستوفر 15 ساله كه بيماري اوتيسم داشت و در عين حال نابغهاي در رياضيات بود، او نيمه شبي يك سگ كشته شده پيدا كرد و تلاش براي يافتن قاتل اين سگ به خيلي از اسرار زندگي كريستوفر پاسخ داد؛ اينكه چرا مادرش ديگر با آنها (بنا به گفته پدرش، مادر در بيمارستان از بيماري قلبي مرده در حالي كه او در واقع با مرد همسايه فرار كرده است) اينكه خانم همسايه چرا با آنها دوست است و اينكه پدرش سگ اين خانم را كشته شده است.
تيمبوكتوي پل استر خوب بود اما زياد ورق زدم تك گوييهاي طولاني ويلي را براي سگش. تمبوكو ماجراي زندگي يك سگ را از زبان سگ بيان ميكند، سگي كه زبان انگليسي ميدانسته و ابتدا 7 سال با ويلي گورويچ زندگي كرده كه به ولگردي و سفرهاي پياده روي ادامه ميداده تا در خيابان مرده و پس از ويلي دردسرهاي زيادي ميكشد تا به خانواده اي ثروتمند و به ظاهر مرفه برميخورد كه از درون مشكلات خاص خودشان را دارند. وقتي خانواده به سفر ميروند و مستر بونز (آقاي استخوان) را به محل نگهداري سگها ميسپارند، او بيمار شده فرار كرده و آزاد با روياي ويلي ميميرد. اين كتاب ايده جالبي داشت و به شدت رئال بود با اينهمه توصيفات زياد و بحثهاي فلسفي وسطش خسته كننده ميشد گاهي.
سرچشمه/آين راند ترجمه شريفي ثابت
از همين عنوان شروع ميكنم كه كاملا انتزاعي و غيرجذاب است. اگر به انتخاب خودم بود و نه ليستي كه طبق آن پيش ميروم هيچ وقت با اين عنوان سراغ يك رمان نميرفتم شايد بشود براي يك عكس يا تابلو عنواني مثل اين را انتخاب كرد اما رمان و داستان بايد عنواني درگيركنندهتر داشته باشند. به نظرم اشكال اين عنوان به مترجم بيشتر برميگردد تا نويسنده كه معادل خوبي در فارسي براي «Fountainhead» پيدا نكردهاست. همين جا باز هم بگويم كه ترجمه هم سست و لزران است؛ عبارتهاي فارسي خوب هستند و جملات مفهوم و فارسيند اما بنظرم بيش از حد فارسياند يعني نويسنده انقدر به فارسي و اصطلاحات فارسي نزديك شده و به كار برده كه حتما از واژه ها و اصطلاحات زبان اصلي دور مانده و اين دو اشكال دارد يكي كليشهاي شدن زبان رمان كه گاهي فكر ميكنيد داريد روزنامه يا حتي گاهي نامه اداري ميخوانيد مثلا دو شخصيت با هم گفتگو دارند يكي به ديگري ميگويد: «اين كار مخالفت با اذهان عمومي است». آخر در گفتگوهاي روزمره ما فارسي زبانها كي اينطور حرف ميزنيم؟ اشكال دوم كه من مطمئن نيستم چون زبان اصلي كتاب را نخواندم اما كاملا قابل حدس زدنه اين است كه مترجم ما را از ظرافتهاي زباني و كلا زبان رمان دور كرده با اين معادلسازيهاي غليظ شده از واژههاي فارسي.
به هر حال وقتي داشتم داستان را ميخواندم مدام در ذهن من تكرار ميشد مترجم يك زن است. كار زياد سختي نبود كه جلد را بچرخانم و به نام مترجم نگاه كنم اما من تاجايي كه وقت ميكردم ادامه ميدادم و رمان هزار و خردهاي صفحه را ميخواندم تا تمام شود كه من گير كردم وسط پايان نامه با اين رمان حجيم. نميدانم چگونه ميتوان گفت اما ديگر ميتوانم ترجمه زنان را تشخيص دهم بخصوص ترجمههاي ضعيف يا متوسط مترجمان زن را چيزهايي در جملهبندي هايشان جا ميگذارند كه كاملا مشخص است مترجم زن است.
گذشته از ترجمه تايپ هم بسيار بد بود نه اينكه غلط تايپي داشته باشد مشكل اصلي فاصله افتادن بين حروف بود انقدر كه در چند خطي كه پشت جلد براي معرفي نويسنده گذاشتند هم اين اشتباهات تايپي ديده ميشد وقتي اينها را ميديدم به اين فكر ميكردم كه مترجم و ناشر چقدر عجله داشتند كتاب زودتر چاپ شود يا اصلا دقت نميكردند يا برايشان مهم نبوده كه اثري اينقدر پراشتباه تايپي دست ملت ايران بدهند.
از ظاهر اگر بخواهم باز هم بگويم طرح جلد فوق العاده زشت و غيرجذاب است كه به درد همان كتابهاي درسي دانشگاهي يا عرفاني ميخورد مردي كه خورشيد در سرش يا دستش ميدرخشد از نظر من كاملا زشت. به نظرم همين طرح جلد كتاب را آخرين رديف كتابهاي خواندني اين دوره من قرار داد و گاهي وسوسه ميشدم ببرم كتابها را تحويل بدهم بدون اين كه لازم باشد اين يكي را بخوانم. همه اينها كه گفتم بنظر من براي كتاب خوب لازم است چون ما در عصر كامپيوتر و طراحي نرم افزاريهاي طراحي هستيم. يادم باشد رمان نوشتم به همه اين نكات توجه كنم.
خلاصه آنكه ما كتاب را خوانديم و يكي از جذابترين كتابهايي شد كه براي خواندنش ساعتها بيدار بودم و از زندگي افتاده بودم. خانم آين راند يك نويسنده روس و متولد 1905 روسيه است كه به امريكا فرار كرده و همانجا ماندگار شده تا 1982 در نيويورك در گذشته است. اين كتاب اولين رمان خانم راند است و چون او تاريخ و هنر خوانده كاملا توانسته درباره اين موضوع تخصصي و خوب بنويسد. داستان درباره معماران و آرشيتكتهاي جوان است كه گاه مثل پيتر كيتينگ مقلد سبكهاي قبلي هستند و گاه مثل هاوارد رورك عاشق معماري و زاده شده براي معماري و عاشق سبكهاي نوين خودش. كل اين رمان هزار صفحهاي ما شاهد تلاش اين دو نفريم كه از يك نقطه و دانشگاه آغاز ميكنند و به نيويورك ميروند. خانم راند آن را در سيسالگي نوشته پس كاملا انتظار ميرود خام و پر از شعار باشد. راستش شعارها رو نيستند زيرند اما بدتر است به نظر من وقتي شما ميخوانيد و ميخوانيد تا ميفهميد همه اين ماجراها بوده و رخ داده تا اين شعار و جمله ايده اليستي بيان شود. از نظر من همين يعني خامي نويسنده؛ چون فرض كرده بايد بنويسد تا شعار بدهد و به همان چيزي كه از اول طرح كرده بود برسد. پيتر كيتينگ موفقتر و محبوبتر است چون همه جا نقش بازي ميكند و با همه سازش ميكند او بزرگترين شركت ساختمانسازي را تصرف ميكند و به مرور صاحب همه موفقيتها مي شود اما سرانجام از هم ميپاشد و مستاصل از زندگي بيزار ميشود. اما هاوارد رورك فقط به طرحهايي كه خودش ميكشد و مخاطب حاضر است آنها را بپذيرد پابند ميماند شكست ميخورد بارها و كارش به دادگاه و زندان ميكشد اما بالاخره در پايان داستان اوست كه برنده و پيروز ادامه ميدهد و براي پاداش زيباترين زن داستان را هم در اختيار دارد. به قدري اين شر و خير مطلق نمايشي ميشوند كه نويسنده واميدارد موفقيتهاي كيتينگ مديون و وابسته رورك باشد. رورك در اصل تمام نقشهها و طرحهاي بزرگ كيتينگ را كشيدهاست چون كيتينگ اين خلاقيت و توانايي را ندارد. چقدر لوس و شعاري! راستش از اين جهات رمان خيلي شبيه آثار فهيمه رحيمي و نسرين ثامني است و من مدام به ياد آنها ميافتادم.
گذشته از اين استخوان بندي ضعيف داستان كه خوب نشان ميدهد نويسنده هنوز هنر داستان گفتن را بلد نيست و رو و سطحي حرف ميزند فضاسازي ضعيف است و بيشتر داستان با ديالگوها و گفتگوها پيش ميرود. يا بدتر چقدر من بيزارم و اين روسها دوست دارند كه وسط داستان شعار بدهند و سخنراني كنند؛ براي مثال در نقطه عطف پاياني كه اوج داستان است هاوراد رورك متهم به اتش زدن يك شهرك ميشود كه در دادگاه بايد از خود دفاع كند. طبق معمول اين قهرمان خانم راند كه مشخص است انسان يا مرد ايدهآل ذهني اوست به جاي وكيل مدافعي كه نگرفته خودش حدود ده بيست صفحهاي سخنراني ميكند و بنظرم چرند ميگويد و من هم همه را ورق زدم.
به جز اين نقاط ضعف مشخصه ديگر رمان كه هم نقطه ضعف است و هم قوت، فلسفهبازي در شخصيتها و ديالوگها. خب بارها گفتهام كه روسها و گاهي آلمانها نميتوانند داستان بنويسند و بحث فلسفي وسط نندازند و فلسفه به خورد خواننده ندهند. من اين كار را دوست ندارم هرچند نشان از روشنفكري و عمق فكر نويسنده باشد. داستاننويس بايد انقدر هنرمند باشد كه فلسفه را با داستاني كه بيان ميكند به خورد مردم بدهد نه اينكه مستقيم تو ديالوگها هي شعار بدهد و مخاطبي كه حوصله اين همه علم ياد گرفتن را ندارد مجبور كند صفحه ورق بزند تا احساس كند نويسنده آب بسته به كتاب كه او ورق ميزند. بنظر من كم هستند نويسندگان فيلسوفي كه هنر داستاننويسي را خوب بلدند، البر كامو يكي از آنها بود و نيز خوان رولفو در پدروپارامو هم اينگونه بود. وقتي داستان تمام ميشد بدون اينكه يك جمله از فلاسفه و فلسفه خوانده باشي در دهانت مزه ميكردي فلسفه و شعاري كه خوردهاي و نفهميدهاي.
به هر حال ديگر تا مطمئن نشوم ارزش خواندن دارد ديگر از آين راند كتابي نخواهم خواند. هرچند اين رمان خيلي خوب به من نشان داد براساس واقعيت فطري خودت زندگي كني به همه چيز ميرسي حتي اگر مجبور باشي خلاف جهت آب و همه مردم شنا كني؛ چون بالاخره انسانهايي هستند كه تو درك ميكنند يا مثل تو خاص هستند و به تو كمك ميكنند يا از تو استقبال.
آفريقا با مردماني متمدن
همه چيز فرو ميپاشد از آچينوا آچه به نويسندهاي اهل نيجريه كه يكي از معدود داستانها را درباره اقوام بدوي آفريقا نوشته است. داستان درباره «اوكنكو»ست. مردي زورمند، عبوس و گاهي زورگو كه از پدري شاعر مسلك و خوش زاده ميشود و دوست ندارد پسرانش شبيه پدرش باشند. او با تلاش خودش ثروتمند ميشود و انبارهايي پر از سيبزميني كه خوراك اصلي و معيار ثروتسنجي قبيلههاست به دست ميآورد. سه زن ميگيرد و در مقامهاي اشرافي قبيله يكي يكي ترقي ميكند تا آنكه به اشتباه يك نفر را ميكشد پس مجبور به ترك و تبيعد 7 ساله از قبيله پدري به قبيله مادري ميشود طبق آيين قبائل. آنچه داستان را به اوج ميرساند ظهور كشيشان و ميلغان سفيدپوست است كه در قبيلهها نفوذ ميكنند و بسياري را مسيحي كرده كه موجب خشم اوكنكو و همه بزرگان قبيله ميشود. دست آخر اوكنكو يكي از ماموران نظامي را ميكشد و چون طرفداري از قبيله نميبيند به اين فكر ميكند كه همه مردان قبيله زن شدند و خود را حلق آويز ميكند.
در اين داستان پسر بزرگ اوكنكو هم روحياتي شبيه پدربزرگش دارد مسيحي و بعد معلم ميشود. به نظر ميرسد آچه به داستان زندگي خودش را بازگو ميكند چون پدر او هم از قبيله جدا شده و مسيحي و معلم ميشود. به هر حال با اينكه كتاب اولين اثر آچهبه است يكي از بهترين و هوشمندانهترين داستانهايي بود كه خواندم. نويسنده نه طرف مسيحيان را ميگيرد و نه قبيله اجدادياش را. اگرچه او با داستانها و ضربالمثلهايي كه در ميان پدرانش رايج بوده به فرهنگ غني و اصيل اجدادش و درستي بسياري از آيين و رسومهاي آنان مهر تاييد ميزند. به نظر من هم آنان مردماني بافرهنگ و اصيل بودند و حداقل آن كه درباره مذهب دگم و متعصب نبودند حضور مسيحيان را ميپذيرفتند در كنارشان به شرط آنكه به اداب و رسوم آنها بياعتنايي و بيحرمتي نشود. اين مردم ساكن سرزمينهاي سبز باران زا روحيه مردمان صحرانشين عرب را داشتند چون مهماننواز، پرخوراك، چندهمسر و مهمتر از همه صفر و يكي بودند. يعني بايد باشد يا نبايد باشد حد وسطي نبوده است. براي نمونه آنها وقتي قرار باشد بجنگند چنان ميجنگند و سر از بدن جدا ميكنند و استخوانهاي مقتول را به يادگاري و افتخار نگه ميدارند كه در كاسه سر انسان شراب مي خورند و وقتي جاي رحم و صبر باشد مثل پاكدلترين آدمها ترحم ميكنند و بردباري. آنها براي ازدواج مراسمهاي خاص و جالبي دارند و براي فصل درو و عيدهاي مذهبي كارهاي خاصي انجام ميدهند كه آچهبه به بهترين و جذابترين شكلي اين آداب و رسوم را در رمانش جا ميدهد. يكي از بهترين رمانهايي است كه خواندم بدون هيچ حرف اضافه يا ماجراي فرعي به كار نيامده.
داستانهاي محلي جالبي براي هر پديده دارند از جمله اين به يادم مانده كه «پشه از گوش خواستگاري ميكند و گوش ميگويد من زن تو كه عمرت اينهمه كوتاه است نميشوم، از آن روز به بعد پشه دور گوش ميچرخد و وزوز ميكند تا نشان دهد هنوز زنده است و عمري طولاني داشتهاست».
جوان خام از داستایفسسکی، خورشید همچنان می دمد از همینگوی، فارنهایت ۴۵۱از ری برادبری کتابهایی بودند که در این یکی دو هفته خواندمشان و تمام شدند.
جوان خام کاملا مشخص است از آثار نیمه دوم عمر داستایفسکی است چون پختگی و نظم یک نویسنده کهنه کار را دارد. داستان پسرنامشروع یک نجیب زاده دیروز است که مادرش خدمتکار بوده و اکنون با ارباب سابق زندگی میکند در فقر. پسر در مدارس شبانه روزی بزرگ شده غیرعادی و گاهی با توهین و سرزنش. به نظر من بازهم داستایفسکی عجله داشته داستان را تما کند و انچه که اول کتاب در سر داشته با انچه که پایان کتاب از کار درآمده در ذهن او فرق داشته چون اول کتاب او خیلی خوب با فقر کنار می آید و می ککوشد ادم درستی باشد و اخر کتاب با عجله داستان و اتفاقات پشت سرهم اتفاق می افتد. چیزی که ناراحت کننده است این است که پسر از اینکه او را کوچک و کم سن حساب کنند بیزار است و نویسنده هم در کمال بی رحمی نام کتاب را همین صفت برای او گذاشته تا به ما بفهماند قضاوت دیگران درست است داستان داستان یک جوان خام است.
خوشید همچنان می دمد همینگوی داستان گذران روزهای خود او در پاریس است به نظر من و کاملا مشخص است همینگوی هنوز همیگوی نشده است. هرچند نسخه ای که من داشتم ناقص بود و ناتمام ماند اخر داستان.
فارنهایت 459 اولین کتاب نویسنده است نویسنده ای که اکنون 90 ساله است و شاداب و سرزنده من مصاحبه ای از او خواندم با اینمه به سبب موضوع جالب کتاب از همان انتشارش از ان استقبال شد و حتی فیلم ناموفقی ساخته شد براساس این کتاب. برادبری ادم کاملا جالبیه او دانشگاه نرفته و فقط با کتابهای کتابخانه ها دانش به دست اورده و نویسنده شده. داستانش هم درباره کتاب سوزی در اینده بشر است. نوعی پیشگویی برای اینده انسان ها که از کتابها بیزار می شوند و خوانشان ممنوع. پس اتش نشان ها به جای خاموش کردن اتش این بار اتش روشن می کنند تا کتاب بسوزانند. کتاب داستان جالب اما نقاط ضعف بسیار داشت. نثر ضعیف بود و شخصیت پردازی ها ضعیفتر. کاملا داد می زند اثر اول نوینسده است. اخرها دیگر ورقش زدم. دیگر اینکه کمی خنده دار است که 40 سال پیش سعی شده امروز بشر پیش بینی شود و چیزهای خنده داری هم کشف شده مثل سگ اهنی که برادبری لابد در ذهنش بوده روزی همه چیز اهنی است از جمله سگها.
در کل کتابهایی که خواندم متوسط بودند. توصیفات خورشید ... همینگوی و هیجانات اتفاقات جوان خام داستایفسکی کمی رنگ زد روزها و شبهای این مدت را، نه بیشتر.
بی تردید مستور از عامه نویس های ایرانی است. به نظر من او ملاس نرفته و خط نیاموخته مساله آموز این هنر شده است. مستور شیفته سینماست این کاملا از میان داستاهایش مشخص است؛ اما مستور زبان و نثر بدی دارد در حد داستان نویسهای عامه ÷سند ایرانی که امروز تعداشان هم کم نیست. او مدام با تکرار «توی» به جای «در» مرا کلافه کرد در این داستانی که چند دقیقه ÷یش ازش خواندم. استخوان خوک در دستهای جذامی. گفته اند یکی از بهترین داستانهای مستور است. رمان کوتاهی که نتوانسته از آن خلاص شود و پرونده آن را در ذهنش نبسته چون در آخرین داستانش، من گنجشک نیست، چند آدم از این داستان برمیخزند و جان گرفته در داستان جدید ظاهر می شوند. چیزی شبیه امیرخانی که از ارمیا وام گرفت و بیوتن را نوشت. انگار داستان این داستانها در ذهن نویسنده تمام نشده و او همچنان بعد از چند سال میخواهد آدمهایش را برگرداند و در موقعیت جدید بگذارد. هر دوی این نویسنده ها عرفان گرا هستند و با دیالوگهای طولانی که باید اول شخص یا قهرمان بگوید کلافه امان می کنند از بس که بلندگو دست گرفته و شعار میدهند درباره انسان و زن و جامعه و انچه باید باشد و نیست. هر دوی اینان سریالی می نویسند و به نظر من متاسفانه هر دوی اینها به سوی بد نوشتن گام برمی دارند تا خوب نوشتن. کتاب اول هر دوی اینها بهترین و پرطرفدارترین بود. من او امیرخانی و روی ماه خدا را ببوس مستور. چرا؟ چرا بدتر می شوند؟
نظر من این است که این دو ایده ال گرایند شدید و مذهبی و عارف مسلک و می خواهند دنیا بهتر شود که نمی شود پس به عزلت می رسند در داستانهایشان و در زندگی اشان. این نظری است که من هیچ دلیلی برای اثباتش ندارم بخصوص که هر دو زنده هستند و می توانند بیایند بگویند چطور دارند زندگی می کنند یا قصد دارند زندگی کنند. اما از گفتن نظرم ابایی ندارم چون دارم دسته بندی اشان می کنم برای خودم و از نوشته هایشان این برداشت را داشتم.
راستش به نظرم مستور بدتر از امیرخانی است چون اگر امیرخانی نثر خود ساخته و من در آوردی دارد، مستور نثر آشفته و غیرفرهیخته ای دارد و علاوه بر آن، بد هم روایت می کند. شاید طرح داستانها یمستور اجتماعی و مربوط به زندگی به روزمره ما باشد (البته به جز این من گنجشک نیستم که عجب چرند انزوا طلبانه ای بود)، اما او بد قصه را می گوید قصه ای که می شد خوب تر تعریفش کرد. من جای مستور بودم بیشتر از سینما به ادبیات جهان رو می کردم تا ببینم شاهکار نویسان ادبی چطور داستان را تعریف می کنند و کمی از اآنها تقلید می کردم تا اثرم هوشمندانه تر به نظر برسد. از الف شروع کردن به یاء رسیدن هنر زیادی نمیخواهد مادربزرگهای ما همه همینطور قصه می گفتند. باز امیرخانی این نوع قصه گفتن را بهتر می داند یا راستش خوب هم می داند به خصوص در من او که به نظر من شاهکاری بی نظیر در نوع خود است در نوع داستان گفتنش.
خب با مستور مشکل ندارم اگر دیگر ازش کتابی نخوانم. فقط کمی نگرانم که چرا او اینهمه محبوب شده بین جوانان ما؟ دارم فکر میکنم شاید داستان نویس خوب ایرانی که کمی دغدغه جوانان را بیشتر بنویسد کم شده! چرا برای مستور و داستانهایش پایان نامه ارشد ادبیات در دانشگاه علامه کار می کنند در حالی که اشکالات ادبی و زبانی زیادی هنوز در بهترین کارهایش نهفته؟
امیداورم من زودتر شاغل شوم، بعد زندگیم معلوم شود، بعد 40 ساله به بالا بشوم و بعد بنویسم با آرامش. آن وقت شاید جوانان ایران بی داستان نویس خوب نمانند و آنها هم مایه افتخار یا خوراک ادبی خوب و سالم داشته باشند.
خب راستش من به خودم خیلی امیدوارم بخصوص بعد از اینکه دیروز و امروز این دختر کتابخانه ای داستانهای من را یک به یک می خواند و تحسین می کند و می گوید اصلا فکر نمی کردم اینگونه بنویسی. من می دانم کجا بد نوشتم و کجا خوب. راستش تابحال بیشتر خوب نوشتم و برای همین به خودم امیدوارم. زیاد امیدوارم چون من به کوهی از کتابهای خوانده ام تکیه زدم که بیشترشان ادبیات بزرگ جهان بودند و در ذهن من شکل دادند داستان خوب چیست و چطور باید نوشته شود فقط کاش من زودتر کارم معلوم شود.
خاطرات خانه اموات/داستایوسکی
خانه اموات منظور زندان است و البته زندان اعمال شاقه در سیبری. جایی که داستایوسکی خود 4 سال در آن حبس بود و اکنون تصمیم گرفته خاطرات آن را یک کتاب یا رمان کند. خب به نظر من نسبت به نیه توچکا و قمارباز خیلی بهتر است چون به هر حال تجربه نویسنده است و معمولا تجربه ها بهترین داستان ها را خلق می کنند حتی برای نویسندگان تازه کار. نمونه های روشن آن بادبادک باز خالد حسینی و در جبهه غرب خبری نیست اریک ماریا اشمیت است که هر دو اولین اثار و برگرفته از ماجراهای زندگی خودشان بود و من به عنوان بهترین کتابهایی که خواندم از آنها یاد می کنم. اما خاطرات خانه اموات را فقط یک کتاب خاطرات حساب کنید و نه رمان چون به قدری مستند و بی خط محوری یا ماجرا است که اگر به دنبال رمان و بخصوص ماجرا وداستان باشید در آن خبری نیست.
داستان اینگونه شروع می شود که الکساندر پترویچ که در شهر معلم خصوصی شده و از زندان آزاد می میرد. او مرد مرموز و تنهایی است که با هیچ کس انس نمی گیرد و تنها یک انسان کنجکاو بعد از مرگش یادداشتهای او را برداشته و چاپ می کند تا ما خاطرات خانه اموات را بخوانیم. خب راستش مستند بودن این کتاب به قدری جذابیت دارد که شما آن را دنبال کنید اما به نظر من باز هم انقدر مشکل و ایراد دارد که ان را از داستانهای خوب داستایوسکی به حساب نیاوریم. می دانید چرا این ها را می نویسم یا سعی میکنم توضیح بدهم اگر به سراغ آن بروید با چه کتابی روبرو می شوید؟ مسلما با داستایوسکی پدرکشتگی ندارم چون ارث من را بالا نکشیده اما راستش شیفته او هم نیستم. من تنها یک خواننده آزاد و مستقل هستم که فقط داستان ها را دوست دارد می خواند نه به فلسفه علاقه خاص دارم و نه به ادبیات روسیه یا روانشناسی انسان ها تا در برابر نقاط ضعف کتابهای داستایوسکی سکوت کنم. وقتی می خواستم درباره کتاب بیشتر بدانم درنت جستجو کردم همه وبلاگهایی که این کتاب را معرفی می کنند به شدت از آن تمجید وتعریف دارند اما در اخر به نوشته کوتاه پشت کتاب ارجاع می دهند واین یعنی داستان را حوصله نکردند بخوانند و تنها ورق زدند یا خریدند که بعد بخوانند.
اما ایراد ها: اولین اشکال این است؛ چرا الکساندر پترویچ که به جرم کشتن همسرش در زندان بوده در طول خاطراتش به همه چیز از دوران کودکی و مادر و دوستان اشاره میکند اما به اصلی ترین دلیل وجودش در زندان و لااقل کمی احساس پشیمانی اشاره ندارد یا ترس یا اضطراب یا خونسردی یا خوشحالی راحت شدن از دست همسرش؟ چرا؟ خب اصلی ترین دلیلی که من پیدا کردم این بود چون داستایوسکی به این دلیل در نزدان نبود او قتل نکرده بود بلکه درگیر ماجراهای سیاسی شده بود و احساس ندامتی نداشت تا در داستان بازتا ب داشته باشد. دیگر آنکه داستایوسکی اوائل کتاب به قدری حوصله داشته که از روز اول ورودش صفحات زیادی توضیح داده اما رفته رفته از حوصله و صبر او کم شده و به قدری داستان شتاب می گیرد که یکباره الکساندر را می بینیم که در حال آزاد شدن از زندان است و باز هم شخصیتهایی که اول داستان آنها را آورده بود رها می شوند مثل دایره هایی که نیمه رها می شوند در کتاب بسیار است.
با همه اینها گاهی که داستایوسکی حوصله دارد خوب می نویسد به خصوص درباره حیوانات زندان مثل بز شیطان واسکا و غازها و عقاب و سگهایی که همراه زندانیان زندگی می کردند یا گاهی داستان جنایت هر زندانی را چنان روانکاوانه با علت و دلیل و برهان چرایی کامل می نویسد و به راستی تصویر روشن و کاملی از ماجرا به دستت می اید. خواندن آن را به همه کسانی که می خواهند با تاریخ یک کشور یا روح انسان های ناهنجار آشنا شوند توصیه می کنم.
نکته مثبت دیگر کتاب ترجمه بسیارعالی ان است. کمتر ترجمه ای را دیدم این همه با دقت باشد در زبان فارسی و گذشته از آن مترجم به قدری به کارش اهمیت داده که پاورقی های خوبی برای کتاب فراهم کرده و نکات لازمی را توضیح داده است.
نيه توچكا/داستايوسكي
وقتي يك اثر متوسط يا رو به پايين يك نويسنده بزرگ را ميخوانيد چه حسي داريد؟ وقتي چندين بار پشت سرهم داريد اثار دست چندم نويسندگان بزرگ را ميخوانيد چه حسي داريد؟
من الان همان حس را دارم بخصوص كه براي اين آثار به ظاهر عالي وقت زياد و فشردهاي گذاشتم تا تمام شود. كمي احساس نميكنيد كلاه سرتان رفته است؟
بعد از هيچ از آنها باز نميگردد دسس پدس، نيه توچكا از سحر تا صبح آفتاب زده بيدارم نگه داشت آنقدر كه چشمانم جوابم كردند و دست آخر فهميدم حتي اگر مهر يك نويسنده جهاني و محبوب مثل داستايوسكي روي كتاب باشد نبايد فريب بخورم. نويسندگان بزرگ هم كتابهاي بد نوشتهاند؛ مراقب باش به آنها نزديك نشوي چون انقدر خوب و حرفهاي نشان ميدهند كه تو تا آخر بري و بعد بفهمي و بگويي كاش نخوانده بودم.
نيه توچكا و دو كتاب ديگر از آثار داستايوسكي را گرفتم اول از آن شروع كردم چون بنظرم اسم يك دختر بود و داستان دختران لطيف و با هيجان است. شروع خوبي داشت كه غافگيرانه در اولين خوانش تا صفحه 70 رفتم. اما دفعات بعد و بخصوص پايان داستان به من گفت اثر خام و كامل نشدهاي بود كه نويسنده چندان برايش زحمت نكشيده بود. نوشتهاند داستايوسكي 2 سال روي آن كار كرد ولي سرانجام به دليل دستگير شدن و محكوم به اعدام كار ناقص ماند. به نظر من او حتي نتوانسته و وقت نكرده پايان داستان را جمع كند و مترجم محترم محمد قاضي هم بعد از ديگر مترجمان به سرعت آن را انتخاب و چاپ كرده البته به سرعت منظورم در ايران تاخير صد ساله است. در يكي از دست نوشته ها داستايوسكي قصد داشته پسري را وارد زندگي نيه توچكا كند و مقابلش ماجراي عشقي قرار دهد و در نسخهاي چنين هم كرده اما فكر كنيد ماجراي به اين مهمي در اثر فعلي حتي نشاني ندارد. كتاب فعلي اصلا داستان عشق ندارد آن هم وقتي ماجراي زندگي يك دختر است.
اشكال ديگر داستان چندپارگي است. كاملا مشخص است بين نوشتن فصلها و ماجراها فاصله زيادي بوده چون رشته و سبك كلام فرق ميكند در حاليكه راوي يكي است.
داستان از زبان نيه توچكا بيان ميشود كه با داستان ناپدريش ايگور يميوف، موسيقدان شكست خورده، شروع ميكند و ما كلي سروكله ميزنيم با اينكه چرا ايگور شهر و زادگاهش را ترك كرده چه بر سرش آمده تا وارد پترزبورگ شده و بعد چرا با هم اتاقيش اختلاف پيدا كرده و مشروبخوار شده و سرانجام چگونه ناپدري نيهتوچكا شده است. از اينجا به بعد تازه خود دختر وارد داستان ميشود. دختري منفعل ترسو و هميشه در حال گريه و غش و رويا. او به نظر من دختر عجيب و باورنكردني ساخته داستايوسكي است؛ دختري كه ناپدري بدجنس و بيكارهاش را بر مادر رنجديده و زحمتكشش ترجيح ميدهد و عاشق او ميشود. ناپدري كه آرزوي مرگ زنش را دارد و نيهتوچكا را وادار به دزدي از مادر ميكند و دست آخر با مرگ مادر (كه من نميدانم چرا و چطور يكباره در خواب مرد آيا ناپدري مقصر بود و خفهاش كرد؟) با ناپدري فرار ميكند و از شهر خارج نشده دختر را رها ميكند و ميدود و نيهتوچك از قضا درب همان خانهاي زمين ميخورد كه صاحبش شاهزاده عاشق موسيقي است و يك بار حامي ناپدري او شده است. حالا در آن خانه عاشق سينه چاك دختر شاهزاده ميشود، كاتيا. آنها باهم درگيري دارند كه با هم دوست باشند يا دشمن با ماجراها و داستانهاي كودكانه دست آخر عاشق سينه چاك ميشوند. عشق دو دختر ده ساله كه از هم جدايشان ميكنند. خندهدار نيست عشق دو دختر 10 ساله تا حد نوازش، در كنار هم خوابيدن و بوسيدن مداوم؟ يكي از وبلاگ نويسها نوشته بود شايد داستايوسكي خواسته مراحل بلوغ جنسي دختران را بازگو كند در اين رمان. به نظر من انقدر نپخته و فكر نشده است اين داستان و جملات و ماجراها نوشته شده كه همه برداشتي ميتوان از آن داشت.
دست آخر نيهتوچكا را به خانواده ديگر ميسپرند و در آنجا هم 6 سال ميماند اما آن هنگام كه به نظر ميرسد خانم جوان خانه در حال مرگ است و آقا چشم به دنبال نيهتوچكاي نوجوان، راز عشق ديرين خانم جوان خانه برملا ميشود. و؟ و هيچي. نيهتوچكا مثل مردان بزرگ (مثل مردان و نه حتي زنان) با آقا سخن ميگويد و تهديد ميكند و به اتاقش ميرود تا بخوابد كه منشي خصوصي آقا دم در منتظر اوست و ميانه مكالمه منشي و نيهتوچكا داستان تمام ميشود. مترجم يا ناشر بعد از اين صحنه يك خط نقطه گذاشته نميدانم به نشانه اين كه داستان را خودتان حدس بزنيد يا اين كه ما هم ميدانيم بقيه داستان ناتمام است و نويسنده هنوز ننوشته آن را يا شايد هيچ فقط نقطهها براي تزيين هستند.
خلاصه من به اين نقطه ها كه رسيده بودم بسيار خشمگين بودم از خواندن يك رمان ناقص ضعيف.
نميدانم چرا داستايوسكي اينقدر نابلدي كرده بود در اين اثر. ببينيد ما براي پي گرفتن سير ماجراها از جايي به جاي ديگر برده ميشويم مدام و نكتهاي پشت نكته ديگر توضيح داده ميشود. در اين ميان برخي نكته ها خيلي پررنگ به ما نشان داده مي شود به طور مثال در ابتداي داستان يميوف (ناپدري) ويلوني از يك مشروبخوار خارجي به ارث ميبرد كه حاضر نيست به هيچ قيمت گراني حتي آن را بفروشد و سر آن كارش به زندان كشيده ميشود. نكته ديگر اينكه از برخي اشارات ايميوف برميآيد هروقت به اين ويلون دست ميزند حالش دگرگون و خراب ميشود. اين ماجرا تمام مي شود بدون هيچ توضيحي من براي خودم توجيه كردم شايد قرار است اين ويلون خاص باز هم وارد داستان شود و بگويند مثلا درون ويلون گنج خاصي بوده كه ناپدري حاضر به فروش آن نبوده يا شايد دسته آن به مادهاي سمي آغشته بوده كه با تماس دست او در اعصاب و روحش ناهنجاري درست ميكرده، مثل سمهايي كه در قرون وسطي بر دسته تبرهاي مرگ ميزدند. اما تا آخر داستان هيچ خبري از توضيح نبود. از اين تاكيدهاي بيسرانجام فراوان در داستان عقيم ماند.
نكته آخر اينكه به نظر من داستايوسكي كه عادت به روانكاوي علل رفتار انسان دارد و برخي جاها واقعا عالي هم عمل ميكند، در اين داستان با وجود اين هنرش نتوانسته در قالب يك دختر نوجوان و حتي كودك فرو برود و از زبان او سخن بگويد. بسيار مردانه است تحليلها و به خصوص واكنشهاي پاياني نيهتوچكا در داستان. كم ديدم نويسندگان مردي كه بتوانند از زبان و ذهن زنان باورپذير بنويسند.
از داستايوسكي برادران كارامازوف، ابله، جنايت و مكافات و قمارباز را خواندم. تنها از برادران كارامازوف خوشم آمد و به نظرم جنايت و مكافات تنها قابل توجه بود اما نه آنقدر كه مثل جوانان روشنفكر درگير راسكلينف شوم. دوي ديگر حداقل داستان كاملي داشت و اين نيهتوچكا چه بد داستاني بود.
اميدوارم نويسندگان بزرگ بعدي ديگر درگيري پول اينهمه نداشته باشند كه رمانهايشان را پيش فروش كنند تا قرضهايشان را بدهند و دست آخر داستانهاي نيمه و ضعيف ازشان باقي بماند.
در كل به نظر ميرسد از ادبيات سختخوان و فلسفي روسيه بيشتر از تولستوي خوشم ميآيد كه خانوادگي مينويسد تا داستايوسكي شخصيتپرداز روانكاو.
هيچ يك از آنها باز نميگردد/ آلبا دِسِس پِدِس
پس از ميدل مارچ و بيداري شبانهاي كه براي خواندن آن تحمل كردم چند هفتهاي بيداستان مانده بودم. ديروز ليست كتابهايم كه را كه به 300 ميرسيد و از ميان ليستهاي پيشنهادي استادها و دوستان و وبلاگها جمع كرده بودم، پرينت زدم. بابا من را به كتابخانه رساند دنيا با من بود و كليد همه پيروزيها را در 5 برگه پرينت زده همراه داشتم. روزهايي كه بدون اسم كتاب به كتابخانه ادبيات ميرفتم، انگار نقشه گنجي همراه نداشتم و همينطور هوسي و اتفاقي جواهر انتخاب كردن راضيم نميكرد.
اين كتاب آلبا دسس پدس را اول از همه شروع كردم به خواندن. ديروز عصر شروع كردن و امروز ظهر تمام شده بود. از كتاب قبلي او خاطره خوبي داشتم؛ دفترچه ممنوع عالي بود. از اين نويسنده هيچ نميدانستم جز اينكه خانم است و خيلي باهوش است و زندگي را خوب درك ميكند و فلسفههاي پيچيده را ساده مينويسد.
نميدانم چرا كسي كه اين كتاب را خوانده در ليست كتابهاي خواندني گنجانده است؛ به هر حال بنظرم خيلي پايينتر از دفترچه ممنوع است و تنها موضوع جالبي دارد؛ داستان دختراني در يك مجموعه خوابگاهها كه خواهران روحاني آنها را اداره ميكنند. وقتي كتاب را تمام كردم به خوبي توانستم حدس بزنم از اولين آثار نويسنده است؛ چون به شدت از چندپارگي رنج ميبرد و بيشتر از پايان بيسرانجام و بيهدف.
ما در داستان با سرنوشت دختراني مختلفي آشنا ميشويم كه همزمان پيش ميروند و بيان ميشوند. آكسنيا كنستانتيني دختري از روستايي كه پدرش باغ زيتون را گرو گذاشته تا او در رم درس بخواند و با وجود زحمت زياد آكسنيا، پايان نامه او رد ميشود. آكسنيا از امانوئلا دختر ثروتمند خوابگاه دزدي ميكند و به ميلان ميگريزد تا مجبور نباشد به ده خود بازگردد. در ميلان ابتدا منشي و بعد «نشانده» دينو و بعد مردي 56 ساله ميشود. اينهمه شخصيت منفي در آكسنيا نهفته بود و ما نميدانستيم تا او را در ميلان ديديم: راحتطلب و بيمسوليت؛ كمي به نظر مصنوعي نميآيد؟
وينكا دختري از اسپانياي درگير جنگ داخلي كه او هم دوست ندارد به وطن بازگردد دوستِ پسرِ هم وطنش لوئيس ميشود و در آخر از اين عشق شكست ميخورد چون لوئيس به اسپانيا بازگشته و ازدواج ميكند. وينكا دختر سودايي و خيالين، لوئيس بيوفا را ميبخشد و با پوشيدن لباسهاي او و نگه داشتن نامههاي قديميش دلخوش است. دوستان وينكا معتقدند او عاشق است اما به نظر من او خل دلخوشكنك است و من فكر نميكنم وينكا تا چند سال بيشتر اين بازي را ادامه بدهد احتمالا زيبايي و جواني وينكا او را به زندگي جديدتر ميكشاند اگر خودش بخواهد. (من خيلي داستان را باور كردن نه؟)
سيلويا دختر كم زيبايي كه فقط درس ميخواند و خوب هم ميخواهد و استادش از او راضي است انقدر كه دعوت به همكاريش ميكند و او با چشمهاي كمي چپ عقايد خاصي درباره عشق، خدا و راه زندگي دارد انقدر كه همه هميشه عاقلش ميدانند و از او براي مشكلاتشان راهنمايي مي گيرند. او در نهايت زندگي غمانگيز استاد و همسرش دورا را كه به استاد خيانت ميكند ميبيند و ما نميفهميم او چه برداشتي از اين آشفتگي دارد و چه تصميم نهايي و تغييريافتهاي گرفته است. فقط اينكه در رم ميماند و دبير ميشود.
امانوئلا دختري كه بيشتر داستان درباره او بيان ميشود، از فلورانس آمده از نزد پدر و مادري ثروتمند با گذشتهاي مبهم. به شبهاي خاص دختران و اتاقشان راه دارد و اسرار همه را ميداند و از خود نميگويد. امانوئلا در 18 سالگي عاشق يك خلبان ميشود كه بعد از كشته شدن «استفانو» در يكي از پروازها تازه ميفهمد باردار است. دخترش استفانيا را پدر اجازه نگهداري نميدهد و به پرورشگاه ميسپارد. او به رم آمده تا بتواند گاهي دختر 6 ساله را ببيند. او زيباست و آندرهآ پسر يك طلافروش عاشق او ميشود همه قرارها براي ازدواج گذاشته ميشود بيآنكه امانوئلا از دختر خود بگويد تا بالاخره ديرهنگام ميگويد و پسر و بعد دختران اتاقهاي ديگر از او دوري ميكنند به سبب دير گفتن اين راز مهم. به نظرم امانوئلا خود آلباي نويسنده است؛ زيرا او هم در 15 سالگي ازدواج نافرجامي كرده و يك پسر از آن داشته است. وقتي داستان را با صحنه سفر امانوئلا به كشورهاي ديگر و آغاز مبهم آشنايي او با يك افسر نيروي دريايي تمام كردم، به نظرم آمد داستان من ازدواج دوم دسس پدس هم از همينگونه بوده كه او با همسرش به كشورهاي مختلف سفر كرده است.
جداي از آن امانوئلا تنها دختر داستان است كه عاقل به نظر ميرسد و به همه كمك ميكند و تقريبا يك دست سفيد است به رغم حماقتش در نگفتن ماجراي فرزندش. انگار نويسنده پشت سر اين دختر ايستاده و از او دفاع ميكند و چه بسا شخصيت خود را در آن دختر جا گذاشته است. اين كه نويسندگان شخصيت و دغدغههاي خود را در يكي از شخصيتها ميگنجانند هم در كارهاي دسس پدس مشهور است و هم در كارهاي گراهام گرين ديدهام. به نظر من ابراهيم حاتمي كيا هم از اين خالقان است كه از خودش و خانوادهاش در فيلمهايش ميگويد. همچنين دسس پدس در هر سني كه بوده درباره درگيرهاي خاص همان سن خود نوشته است؛ دفترچه ممنوع داستان زن ميانسالي است كه دو فرزند دارد و بيش از حد فداكاري مادرانه دارد. آلبا دسس پدس در زمان نوشتن آن 42 ساله بوده است.
دختران ديگر شبانهروزي مثل آئوگوستا و آنا و والنتيا و ميلي هم سرنوشتهاي جالبي دارند. آئوگوستا دختر 40 سالهاي كه هنوز درس ميخواند و از روستا برايش سبد سبد انجير خشك ميفرستند و او بجاي درس خواندن فقط رمانهايي مينويسد كه ناشران رد ميكنند. آنا دوست دارد در روستا زندگي كند پس برميگردد و ازدواج ميكند. والنتيا هم محلهاي آناست اما برخلاف او دختر ملاك پولدار نيست، يتيم و فقير است و روياپرور بيسرانجام. ميلي بيماري قلب دارد عاشق مرد ميانسال نابينايي شده پس پدرش او را به اين خوابگاه در رم ميفرستد تا اين عشق نابجا را فراموش كند. او هم در خوابگاه ميميرد.
آلبا دسس پدس دختر و نوه يك رئيس جمهور بوده است. خانواده پدري او كوبايي بوده (شايد براي همين نام خانوادگي او اينهمه سخت است) و مادرش ايتاليايي است و او پس از چندبار توقيف كتابهايش توسط فاشيستهاي ايتاليا به فرانسه ميرود. اين زن 86 سال عمر كرده كه كم نبوده و از 1911 تا 1997 ميلادي را زيسته كه عمر جالبي است. وقتي فكر كردم ديدم او در روزهايي زندگي كرده كه هنوز با كالسكه مردم جابجا ميشدند و دامن بلند پرچين ميپوشيدند و روزهاي كامپيوتري عصر مدرن را هم درك كردهاست. شايد براي همين زندگي پرماجرا او روزنامه نگار و نويسنده شده است. به نظر ميرسد بيشتر نويسنده هاي بزرگ اروپا و امريكا اول روزنامه نگار بودند بعد نويسنده و داستان نويس شدند؛ برخلاف ايران كه به نظرم روزنامه نگاران ادمهاي بيخاصيت و كم مطالعهاي هستند و اگر خيلي هنر كنند سياسي كار ميكنند و كارشان به زندان كشيده مي شود. كم پيش ميآيد در ادبيات و داستان پيشرفتي حاصل كنند.
با همه خامدستي اين داستان، به نظرم آلبا دسس پدس خوب كاري كرده كه آن را نوشته است؛ زيرا دورهاي از عمرش را ثبت كرده كه اكنون براي ما تاريخي هم هست. وضعيت دختران مجرد و دانشجويي در سالهاي 1932 (80 سال پيش) كه بيشباهت به الان ايران ما نيست. در خوابگاه دختران زيادي را ديدم كه دوست نداشتند به شهرهاي كوچك خود بازگردند و همه تلاششان را كردند تا در تهران باقي بمانند. سيما يكي از آنها بود. او خواند تا دكترا قبول شد و در تهران ماند اطراف تهران هيات علمي شد و خانهاي كرايه كرد و مسرفانه زندگي ميكند. با سيما يك ماه پيش صحبت كردم خسته شده بود از اين دنياي پر خرجي كه براي خودش درست كرده بود و ميگذراند او با هم خانهايش هم مشكل پيدا كرده بود. به ياد دارم روزهايي را كه سيما با دوستانش قرار ميگذاشتند تا همه مانتوفروشيهاي هفت تير را زير و رو كنند فقط براي آنكه عصري را بگذرانند. سيمايي كه به او سيم سيم ميگفتيم. از آن روزها فاصله گرفتم و براي همين خيلي به ياد ندارم اگر مانند اين نويسنده نگاشته بودمشان ماندگار شده بودند و شايد تحليل.
گوته كه شاهكار داستاننويسياش را در رنجهاي ورتر جوان نشان داد آن را در بيست و دو سالگي اگر اشتباه نكنم نوشت و آن هم براساس ماجرايي واقعي كه برايش رخ داده بود. بعدها در پيري هنگام مناظره و مباهات از اين كتاب ايام جوانيش ياد ميكرد و آن را نشانه تفكر عميق خود در دوران جواني ميدانست. دسس پدس هم اين داستان را در 26 سالگي نوشته؛ همان روزهايي كه دغدغه خوابگاه دختران و مشكلات دختران مجرد را داشته است. شايد اگر من هم الان درباره پايان نامه و كتابخانه نشيني رماني بنويسم شاهكاري خلق شود.
در آخر فقط اينكه ترجمه بهمن فرزانه كه گويا مترجم كتابهاي اين بانو هم هست، بسيار بد بود. بسيار بدخوان و كم حوصله كه اگر به كتابخانه دسترسي داشتم حتما ترجمه را عوض ميكردم. با نثر و واژههايي غيرمتداول كه ادمي به خنده ميافتاد. مثلا در بخشي از داستان انبار آتش ميگيرد و آنا براي كمك چه ميگويد؟ شما كه فارسي زبان هستيد چه ميگفتيد اگر بوديد؟ مسلما «آتش» اولين چيزي است كه به ذهن مي رسد فكر كنيد بهمن فرزانه از دهان آنا فرياد ميزند: «حريق». حرق به باب تفعيل رفته و حريق ساخته شده تا انگار آنا بگويد «در آتش سوختن».
من بودم اصلا ديگر ترجمه بهمن فرزانه را انتخاب نميكردم. او فارسي را هم خوب نميتواند بنويسد چه برسد به ترجمه داستاني به فارسي.
بعد از جستجويي فهميدم بهمن فرزانه متولد 1317 است و الان ساكن ايتاليا. خب طبيعي است انساني كه سالهاست از وطن و ايران دور شده ترجمههايش به فارسي 40 پيش بيشتر شباهت دارد تا نثر و زبان روان امروزي. من با ترجمه سخت خوان او ياد ترجمه رمانهاي محمد قاضي و مشفق ميافتادم كه دهه سي و چهل چاپ شده بودند.
